در کلاس به آرامی باز شد و ادوراد که مثل همیشه لباسی سر تا پا سیاه پوشیده بود وارد کلاس شد. بدون اینکه به نگاه خیره دانش آموزان توجه ـی بکند با قدم های آهسته به سمت صندلی و میز استاد رفت. چند لحظه کنار صندلی ایستاد و فکر کرد، انگار داشت خودش را برای حرف زدن آماده می کرد. خیلی وقت بود که سر کلاس نرفته بود و تقریبا یادش رفته بود چگونه درس بدهد. اما بالاخره تصمیمش را گرفت، به سمت دانش آموزان برگشت و شروع به حرف زدن کرد:« سلام خون آشام های جوان»

تمام تلاشش را می کرد تا لبخند را روی لبش نگه دارد اما  وقتی هیچ کس عکس العملی نشان نداد و فقط چند نفر پلک زدند تقریبا می خواست از کلاس فرار کند اما نفس عمیقی کشید و ادامه داد: « خب طبق رسوم باید اول خودم رو معرفی کنم، که فکر می کنم نیازی نباشه، همه من رو میشناسید، من ادوارد هستم. شاید بیشتر شما تعجب کرده باشید که چرا من به کلاس شما اومدم، راستش استاد ولد به طور ناگهانی به سفری رفتن و معلوم نیست ایشون چه زمانی برگردند، برای همین من تا وقتی برگردند معلم درس شکارتون هستم» زمزمه هایی بسیار آهسته در کلاس شکل گرفت و ادوارد با استفاده از این فرصت محیط کلاس را بررسی کرد. کلاس بزرگی بود، در گوشه های ده ها جاشمعی قرار داشت که چند تای آنها روشن بودند. کلاس هیچ پنجره ای برای ورود نور ماه نداشت، اما همین نور کم شمع ها هم برای خون آشام ها کافی بود. میز و صندلی ها از چوب بلوط و به رنگ قهوه ای  بودند.

بعد چند دقیقه همهمه ها خاموش شد و کلاس در سکوت فرو رفت و دانش اموزان منتظر شروع درس شدند. استاد شروع کرد: « فکر نمی کنم برای درس شکار نیازی به کتاب باشه، این درس بیشتر می تونه تجربی باشه تا خوندنی» یکی از دانش آموزان پرسیده: « پس چطوری به ما درس میدید؟» ادوراد نگاه تندی به خون آشام کرد و ادامه داد « اگه اجازه بدید دارم توضح میدم. امشب برای آموزش به بیرون مدرسه خواهیم رفت.» لحظه ای مکث کرد و به زمزمه های شاد دانش اموزان گوش کرد، خودش هم از محیط گرفته کلاس خسته می شد. ادامه داد « لازم نیست وسایلتون رو بیارید، کتاب هم لازم ندارید. فقط یک نکته؛ امشب ماه کامله، دوست ندارم کسی از گروه جدا بشه و بخواد زرنگ بازی در بیاره منظورم رو که می فهمید؟» با این حرف به سمت در حرکت کرد و دانش اموزان پشت سرش راه افتادند. در راه دانش اموزی از ادوارد پرسید: « شکار امشب چیه؟» و وقتی او پاسخ داد چهره همه گرفته شد. « چیزی که شما فکر می کنید نیست، فقط یه گله گوزن این نزدیکی هست »

 

===========================

دلیل درس دادنم رو توی این رول گقتم. تا وقتی ولد جان برگرده در خدمت هستم.

و حالا تکلیف شما

به دو صورت می تونید انجام بدید.

اول- به صورت یک رول که ادامه ی همین رول من هست و توی اون ماجرای شکار و بیرون مدرسه رو تعریف می کنید و باید اول شخص و از زبون خودتون باشه.

دوم- جاهایی که یک خون آشام می تونه گاز بگیره چه در انسان و چه در حیوان رو برام بگید. و شرح بدید.

+ تکالیف را نظر خصوصی کنید.

+ من چهار شنبه ساعت های8 تا 10 پاسخگوی سوالاتتون هستم.

+ توی تکایف اسمتون رو بنویسید و مرتب و منظم باشه، میخواهم باهاتون آشنا بشم.

  + هفته ی بعدی وقتی درس داده بشه، تکالیف رو هم می گم که چه کسانی قبول شدند. از همه دانش آموز هایی که در امتحان قبول شدند، بدون استثناء تکلیف می خواهم. کسی که تکلیف نده، جریمه سختی داره.

موفق باشید.